تبليغاتX
برای خیس چشمانم


برای خیس چشمانم

رفتم که مرثیه خویش را به پایان برم

رخت سفید بر تن کنم،خواب روم.

با خورده شجاعتی جا مانده از دیروز

پنهان ز چشم تویی که  حتی نداشتیم دوست

دست در دست مرگ،هم آغوش خاک

قصه عشق خود را برم تا به افلاک

تا که نباشم،نگیرم بهانه

تیر گلایه هایم نگیرد اعصابت را نشانه

رفتم که خون بها ی دلم را بپردازم 

چون عشق را حرمتیست جاودانه...

رفتم،ولی چه رفتنی،که عزراییل

سرم را بوسید وگفت:

باز صبر کن،بایست.

حال،

 نوبت تو نیست !!!

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 23:49 توسط زن اندوهگین| |

کمی دوستم بدار...

آن گاه از دل این کوه یخ،

آتشفشانی فوران خواهد کرد

که فکرش را هم نمی کنی!!!

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:5 توسط زن اندوهگین| |

قرارمان یک مانور کوچک بود!

قرار بود تیرهای نگاهت مشقی باشد!

اما ببین...

یک جای سالم در قلبم نمانده است!!!

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 21:55 توسط زن اندوهگین| |

یه روز پاییزی

یه بغل شمع روشن

شروع میکنم به شمارش

یک نفس،

1،2،3،4،...

این همه رد پای سال

این همه وهم...!!!

خالی از شوق فوت کردن

خیره می مانم

به سوز وساز شمع،

این نماد من!

بادبادکها؟!

امسال بادبادکی به هوا نخواهم فرستاد

چرا که معجزه ای نیست

آرزویی نیز.

اما ،دلتنگشانم

دلم برایشان می سوزد

مرگشان به آنی ست

تلنگری با  یک سرسوزن!!!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:20 توسط زن اندوهگین| |

هر چه سعی کردم

امروز لبخند بزنم نشد

اشک از سر مژگانم لغزید

هجمی از هزاران درد جاری شد

چه کسی گفت :

امروز، روز من است!؟

آسمان را ابرها دهید،

اندکی نم!

زیر این باران ،بدون چتر

باد هم بهانه ایست

برای گریه ام!!!


نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:7 توسط زن اندوهگین| |

دیگر ،

نه روحی دارم برای فروختن

نه قلبی برای اجاره

فقط مانده،

تیر آهن هایی ز جنس خاطره.

تا اطلاع ثانوی،

وزش باد هم

ممنوع!!!


نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:56 توسط زن اندوهگین| |

یک شب سیبی دزدیدم 

از زیر پرچین حقیقت.

نه باغبانی بود،

نه وحشتی زننگ به دل.

پایم لغزید؟

باغبان آمد؟

نه،هیچ یک.

گم شدم در مه...!

دندانهایم به درد آمد،

خوب من،

سیب کال درد می آورد به دل...!!!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 2:32 توسط زن اندوهگین| |

می پرسی چه میکنم؟!

هیچ،

چون فرو رفته در خیالی دور

چشم می سایم با مژگان ترم

رو به سمت افق،

خنده میزنم بر این جنون!

انتهای راه است

سیب بر سنگ می کوبم،

نازنین،

این همه خون نوشم بادا!!!!
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 2:22 توسط زن اندوهگین| |

تو رفتی و

ترشی خاطرات بر جای مانده

از شیرینی طعم واپسین دیدار نکاسته

لذتی جاوید است،شاید!

دل خوشم به آنچه نیست

به یاد واره ای خیس،

به حسرت...!!!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 2:21 توسط زن اندوهگین| |

خوب من:

دلم برای تمام نبودنهایت تنگ میشود

وقتی در انتهای بهار, پاییز

به زلف شانه میکشد

همه جا برنگ زرد میشود.

انگار همین دیروز بود

کسی بر شانه ام نواخت.

گمان میکردم بی کسی تمام

اما چه زود,

همه چیز رنگ باخت!

بهانه ام برای عاشقی,

زمانه,

بر گوش من نواخت!

در سوگ خاطره ها

با گوهر دیده ومژگانی تر

غسل میدهم یادت را,ز هر چه تلخ

تا مبادا خاک گیرد

آن واپسین نگاه, جهشی پر درد و

ته مانده اشکی

ماحصل عشق من!!!

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:47 توسط زن اندوهگین| |


Design By : Night Skin