برای خیس چشمانم
یه بغل شمع روشن شروع میکنم به شمارش یک نفس، 1،2،3،4،... این همه رد پای سال این همه وهم...!!! خالی از شوق فوت کردن خیره می مانم به سوز وساز شمع، این نماد من! بادبادکها؟! امسال بادبادکی به هوا نخواهم فرستاد چرا که معجزه ای نیست آرزویی نیز. اما ،دلتنگشانم دلم برایشان می سوزد مرگشان به آنی ست تلنگری با یک سرسوزن!!! امروز لبخند بزنم نشد اشک از سر مژگانم لغزید هجمی از هزاران درد جاری شد چه کسی گفت : امروز، روز من است!؟ آسمان را ابرها دهید، اندکی نم! زیر این باران ،بدون چتر باد هم بهانه ایست برای گریه ام!!! نه روحی دارم برای فروختن نه قلبی برای اجاره فقط مانده، تیر آهن هایی ز جنس خاطره. تا اطلاع ثانوی، وزش باد هم ممنوع!!! از زیر پرچین حقیقت. نه باغبانی بود، نه وحشتی زننگ به دل. پایم لغزید؟ باغبان آمد؟ نه،هیچ یک. گم شدم در مه...! دندانهایم به درد آمد، خوب من، سیب کال درد می آورد به دل...!!! هیچ، چون فرو رفته در خیالی دور چشم می سایم با مژگان ترم رو به سمت افق، خنده میزنم بر این جنون! انتهای راه است سیب بر سنگ می کوبم، نازنین، تو رفتی و ترشی خاطرات بر جای مانده از شیرینی طعم واپسین دیدار نکاسته لذتی جاوید است،شاید! دل خوشم به آنچه نیست به یاد واره ای خیس، به حسرت...!!! خوب من: دلم برای تمام نبودنهایت تنگ میشود وقتی در انتهای بهار, پاییز به زلف شانه میکشد همه جا برنگ زرد میشود. انگار همین دیروز بود کسی بر شانه ام نواخت. گمان میکردم بی کسی تمام اما چه زود, همه چیز رنگ باخت! بهانه ام برای عاشقی, زمانه, بر گوش من نواخت! در سوگ خاطره ها با گوهر دیده ومژگانی تر غسل میدهم یادت را,ز هر چه تلخ تا مبادا خاک گیرد آن واپسین نگاه, جهشی پر درد و ته مانده اشکی ماحصل عشق من!!! عطش ثانیه ها ناپیداست. من خدا را دارم. آسمان ، کو دکی چشم به راهست...!!! حوصله ام نیست تا...!!! (هدیه یک دوست به مناسبت سالروز تولدم۷ آبان ماه) دوستی که ...، کاش روزی برسد تا درسی فراتر از آنچه به من آموخت به او هدیه کنم. "انسان گم شده " وقتی گم شده ایی در زندگی ، بهانه می گیری ،طلبکارانه! بی آنکه خواسته باشی بفهمی : ،که انسان، بدهکار است به دنیا ، رنج و نا کامی را ،بی آنکه بخوانی که دنیا، به احترام هیچ کس درنگی نخواسته وهیچگاه کلاهی از سر نتکانده ، بی آنکه ببینی که دنیا می گذرد از انسان ...بی هیچ مدارایی من سوختم پیش از این در یک شب تار ان شب که گرفت اتش دامن مهتاب ان شب که ماه جادو کرد ابر از سر کین دامان ستارگان پر خون کرد ان شب که اسمان تا صبح نالید وز داغ بزرگ .وباران بارید ومن...خاموش شدم گشتم خاکستر،انچنان که نماند زمن هیچ اثر.
| Design By : Night Skin |


