تبليغاتX
برای خیس چشمانم


برای خیس چشمانم

یه روز پاییزی

یه بغل شمع روشن

شروع میکنم به شمارش

یک نفس،

1،2،3،4،...

این همه رد پای سال

این همه وهم...!!!

خالی از شوق فوت کردن

خیره می مانم

به سوز وساز شمع،

این نماد من!

بادبادکها؟!

امسال بادبادکی به هوا نخواهم فرستاد

چرا که معجزه ای نیست

آرزویی نیز.

اما ،دلتنگشانم

دلم برایشان می سوزد

مرگشان به آنی ست

تلنگری با  یک سرسوزن!!!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:20 توسط زن اندوهگین| |

هر چه سعی کردم

امروز لبخند بزنم نشد

اشک از سر مژگانم لغزید

هجمی از هزاران درد جاری شد

چه کسی گفت :

امروز، روز من است!؟

آسمان را ابرها دهید،

اندکی نم!

زیر این باران ،بدون چتر

باد هم بهانه ایست

برای گریه ام!!!


نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:7 توسط زن اندوهگین| |

دیگر ،

نه روحی دارم برای فروختن

نه قلبی برای اجاره

فقط مانده،

تیر آهن هایی ز جنس خاطره.

تا اطلاع ثانوی،

وزش باد هم

ممنوع!!!


نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:56 توسط زن اندوهگین| |

یک شب سیبی دزدیدم 

از زیر پرچین حقیقت.

نه باغبانی بود،

نه وحشتی زننگ به دل.

پایم لغزید؟

باغبان آمد؟

نه،هیچ یک.

گم شدم در مه...!

دندانهایم به درد آمد،

خوب من،

سیب کال درد می آورد به دل...!!!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 2:32 توسط زن اندوهگین| |

می پرسی چه میکنم؟!

هیچ،

چون فرو رفته در خیالی دور

چشم می سایم با مژگان ترم

رو به سمت افق،

خنده میزنم بر این جنون!

انتهای راه است

سیب بر سنگ می کوبم،

نازنین،

این همه خون نوشم بادا!!!!
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 2:22 توسط زن اندوهگین| |

تو رفتی و

ترشی خاطرات بر جای مانده

از شیرینی طعم واپسین دیدار نکاسته

لذتی جاوید است،شاید!

دل خوشم به آنچه نیست

به یاد واره ای خیس،

به حسرت...!!!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 2:21 توسط زن اندوهگین| |

خوب من:

دلم برای تمام نبودنهایت تنگ میشود

وقتی در انتهای بهار, پاییز

به زلف شانه میکشد

همه جا برنگ زرد میشود.

انگار همین دیروز بود

کسی بر شانه ام نواخت.

گمان میکردم بی کسی تمام

اما چه زود,

همه چیز رنگ باخت!

بهانه ام برای عاشقی,

زمانه,

بر گوش من نواخت!

در سوگ خاطره ها

با گوهر دیده ومژگانی تر

غسل میدهم یادت را,ز هر چه تلخ

تا مبادا خاک گیرد

آن واپسین نگاه, جهشی پر درد و

ته مانده اشکی

ماحصل عشق من!!!

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:47 توسط زن اندوهگین| |

گر چه راهها بن بست ،

عطش ثانیه ها ناپیداست.

من خدا را  دارم.

آسمان ،

کو دکی چشم به راهست...!!!

 

حوصله ام نیست تا...!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:0 توسط زن اندوهگین| |

(هدیه یک دوست به مناسبت سالروز تولدم۷ آبان ماه)

دوستی که ...،    کاش روزی برسد تا درسی فراتر از آنچه به من آموخت به او هدیه کنم.

"انسان گم شده "

وقتی گم شده ایی در زندگی ، بهانه می گیری ،طلبکارانه!

بی آنکه خواسته باشی بفهمی :

،که انسان، بدهکار است به دنیا ، رنج و نا کامی را

 ،بی آنکه بخوانی

که دنیا، به احترام هیچ کس درنگی نخواسته

وهیچگاه کلاهی از سر نتکانده

، بی آنکه ببینی که دنیا 

می گذرد از انسان

...بی هیچ مدارایی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:23 توسط زن اندوهگین| |

من سوختم پیش از این در یک شب تار

 ان شب که گرفت اتش دامن مهتاب

ان شب که ماه جادو کرد

ابر از سر کین دامان ستارگان پر خون کرد

ان شب که اسمان تا صبح نالید

وز داغ بزرگ

با خنجر خورشید سینه ابر سیه را درید.

.وباران بارید ومن...خاموش شدم

گشتم خاکستر،انچنان که نماند زمن هیچ اثر.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:8 توسط زن اندوهگین| |


Design By : Night Skin