برای خیس چشمانم
همه تلاشم ایجاد حس دلبستگی به توست من احساس شادی،امید وموفقیت را در چشمان تو صدای تو و ارزوهای تو می یابم زیرا برای پیروزیت مبارزه میکنی. پیش از آنکه تورا به اوج ببرد هر دوپایت را میشکند! وبعد تو میمانی وتنهایی وبعد به مهمانی ابرها می آیی!!! کلاغی دانه اش بر گرفت چون لاشه خوار. سیب سنگی شد، از جنس خاک کلاغ رفت درخت ماند و یک دامن پر از عذا...!!! رخت سفید بر تن کنم،خواب روم. با خورده شجاعتی جا مانده از دیروز پنهان ز چشم تویی که حتی نداشتیم دوست دست در دست مرگ،هم آغوش خاک قصه عشق خود را برم تا به افلاک تا که نباشم،نگیرم بهانه تیر گلایه هایم نگیرد اعصابت را نشانه رفتم که خون بها ی دلم را بپردازم چون عشق را حرمتیست جاودانه... رفتم،ولی چه رفتنی،که عزراییل سرم را بوسید وگفت: باز صبر کن،بایست. حال، نوبت تو نیست !!! آن گاه از دل این کوه یخ، آتشفشانی فوران خواهد کرد که فکرش را هم نمی کنی!!! (تهرانی) قرار بود تیرهای نگاهت مشقی باشد! اما ببین... یک جای سالم در قلبم نمانده است!!! یه بغل شمع روشن شروع میکنم به شمارش یک نفس، 1،2،3،4،... این همه رد پای سال این همه وهم...!!! خالی از شوق فوت کردن خیره می مانم به سوز وساز شمع، این نماد من! بادبادکها؟! امسال بادبادکی به هوا نخواهم فرستاد چرا که معجزه ای نیست آرزویی نیز. اما ،دلتنگشانم دلم برایشان می سوزد مرگشان به آنی ست تلنگری با یک سرسوزن!!! امروز لبخند بزنم نشد اشک از سر مژگانم لغزید هجمی از هزاران درد جاری شد چه کسی گفت : امروز، روز من است!؟ آسمان را ابرها دهید، اندکی نم! زیر این باران ،بدون چتر باد هم بهانه ایست برای گریه ام!!! نه روحی دارم برای فروختن نه قلبی برای اجاره فقط مانده، تیر آهن هایی ز جنس خاطره. تا اطلاع ثانوی، وزش باد هم ممنوع!!!
| Design By : Night Skin |


