یا این که چقدر هر دومان عوض شده ایم
یا اینکه هر کدام مان کجای دنیا افتاده ایم،
اصلا مهم نیست!
باران که ببارد
هر وقتی که می خواهد باشد...
دلهایمان هوای هم را میکند!!!
یا این که چقدر هر دومان عوض شده ایم
یا اینکه هر کدام مان کجای دنیا افتاده ایم،
اصلا مهم نیست!
باران که ببارد
هر وقتی که می خواهد باشد...
دلهایمان هوای هم را میکند!!!
رهزنی قلب مرا دزدید و ...
ای کاش دزدان بزرگ ،بزرگی را میدانستند...!
ز آن اردیبهشت،
مانده چتری با مشتی خاطرات
کنار رودی کور،
رقم خورد مرگ یک ماجرا
و من رسیدم به فصل پایان!
میان من وتو چه سخنها پنهان بود
بهار را ورق نزده ،پاییز مهمان ما بود!?
پر از واهمه بودی،اضطرابی تلخ
شب از مغرب چشمانت زدور هویدا بود
بیزارم از پاییز،زین رعشه دست...
سیلی ز اشک بر گونه هایم جاری بود
چتر را میبندم،چشم ز تو بر میگیرم
زمان رفت ،دل همچنان به دعایت بود...!!
*
خوشا به حال من،خوشا به حال تو
غافل ز حال هم،دیوانه ایم هر دو
...پس تو چه کردی؟
افسرده بود با نگاهی خیره وغم در چهرهاش نقش بسته بود.چقدر در طول این سه هفته تغییر کرده بود
تا چشمش به من افتاد بعد از سلام واحوالپرسی دستم وکشید وبه اتاق کناری برد
کلی درد و دل کرد.
دم از خیانت همسری میزد که سالهای سال کنارش بود واین همه سال متوجه حضور سایه زن دیگه ای در زندگیش نشده بود تا همین چند روز پیش که اقا قصد ازدواج مجدد با معشوقش و داشته!!!!!!!
سرم درد گرفته بود انگار دنیا دور سرو میچرخید
باز هم همان حکایت همیشگی .باز هم رد پای خیانت.باز هم....
همیشه از زندگی مشترک متواری بودم.صرفا به همین دلیل .و حالا یک دوست رو درگیر همچین معضلی میدیدم
کلی خدا رو شکر کردم بابت تنهاییم و...
فقط گوش دادم شاید یک گوش شنوا التیامی باشه بر این بلای ...
و یک نکته در بین حرفهاش جالب بود
میگفت این هم به پدر بزرگ وداییهاش رفته
پدر بزرگش مادر بزرگش و اذیت میکرد اونجوری مرد
داییش زنش و اذیت میکرد فلان بلا سرش اومد
دارن جواب ظلمهایی که کردن مبدن
خانوادگی روانین...
خلاصه همه چی رو به هم ربط میداد
به این فکر نمیکرد
که چرا همسرش مرتکب خیانت شده
چرا دل به زن دیگه ای بسته
کجا ها کم گذاشته واز این به بعد برای پس گرفتن و ساختن زندگیش چه باید کنه!
مجبور به سکوت تلخی شدم
در حالیکه میخواستم سرش فریاد بزنم
به چه حقی قضاوت میکنی در مورد دیگران وحکمت خدا
خدا یکی رو ازمایش میکنه یکی هم به این شکل مجازات .
خلاصه
با افکاری پریشان به خانه برگشتم در حالی که حرفهام مثل یه بغض فرو خورده تو گلوم جمع شده بود
متاسفم
حالا بگو خود تو چه کردی که این بلا سرت اومد،این جواب کدوم ظلمی که مرتکب شدی
پس حتما تو هم...!؟
کاش همیشه موقع قضاوت از خودمان شروع میکردیم
اینچنین عشق برمن روا میداشتی؟!
هر روز مرا تا اوج اسمان پرواز میدادی
به شب،با دیگران دمساز،آواز سر میدادی
زچشمانم دریغ میکردی نگاهی
که چه، با منی و در کنار دیگرانی؟!
به درد من راضی شدی ،به درد دلبر
کجا عشق آموختی ای ستمگر؟
چگونه باور کنم با این دل درد
که من عشق تو بودم، تو عاشق من!؟
چقدر با دیگران گفتی وخندیدی
نگفتی این دیوانه دل،انجا غریب است
چقدر مردان بی رحمند ای خدایا
که در عشق هم خودخواه وجان عزیزند
نادمم،
بی شک گناهکار
که نخوانده راز پنجره
راهی به روزنش باز کردم
و اوفتاد!
نمی دانستم گرمای آفتاب وار یک لبخند
قامت پنجره را میشکند.
کاش همیشه شکست، معنای آغاز داشت!
دل برای پنجره ها میسوزد
که سالها سرد وبی روزن،
زندگی را مردگی میکنند
واینست الفبای زیستنشان!
همیشه خیانت پشت پنجره مهمان است...!
وچه تلخ است این هق هق تلخ
این فریادهای سر بریدهگویی جزرو مد روزگار را پایانی نیست
و ما پای برهنه در پی سرابیمِوشیطان لبخند میزند
چرا که دگر انسانی در کار نیست!جان من،
اثر انگشتت هنوز پا برجاست!!!
میبینم
گذشته چیزی ندارد جز درد
انکه شهامت پرواز را به تو میآموزد
ناجوانمردانه پرهایت را میشکند
یک اتاق ،اندکی نور،سکوت
من خدایی دارم که همین نزدیکی است ...
در امتداد لحظه هایم،هر روز
در سایه هایی قرمز شناور می شوم
می خندم به عشق فنا شده ی زمینی مان...
معنی ِ اشک ...کبودی،درد رامی دانم
بغض سنگین خاطره را، از نزدیک لمس کرده ام
من در این تاریکی،دور از همه...خدا را می خوانم
خدا را که صدا می زنم...همه ی درد ها آرام می شود...
یک اتاق،اندکی نور،... من خدا را دارم